سلامت روانی

در طول قرن بیستم انسان بیشتر از تمام تاریخ دستخوش دگرگونی از نظر شیوه‌های زندگی، روابط اجتماعی  مسائل بهداشتی و پزشکی شده است. تلاش شتابزده برای صنعتی شدن، گسترش سریع شهرنشینی و زندگی ماشینی اثر معکوس بر سلامت انسان گذاشته و مسائل بهداشتی تازه‌ای را به بار آورده است اوضاع اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی نابسامان جهان و بار مشکلات اجتماعی و محیطی واکنش‌های بیمار گونه بسیاری در افراد جوامع به وجود آورده است که خود سبب وخیم‌تر شدن اوضاع و نامساعدتر شدن محیط زیست شده است. خوشبختانه نهضت بهداشت روانی در نیم قرن اخیری افکار غلط و خرافات در مورد بیمارهای روانی را کنار گذاشته و نشان‌داده اگر بیمارهای روانی رامانند سایر بیماریها زود تشخیص داده و درمان کنند. به همان نسبت از مزمن شدن و عوارض آن کاسته خواهد شد. زیرا بیماریهای روانی مانند سایر بیماریهاقابل درمان و پیشگیری هستند (میلانی‌فر، 1374).

مفهوم سلامت روانی را به سختی می‌توان در قالبی ساده تعریف کرد. و این تعریف باید با احتیاط انجام شود. نمی توان با رسم یک خط تقسیم‌بندی کرد و گفت ویژگیهایی که در این طرف خط قرار دارند تنها در اختلال روانی یافت می‌شوند و آنهایی که درطرف دیگر قرار دارند متعلق به افراد سالم می‌باشند، و نوع شدید را به عنوان اختلال روانی دانست. همچنان که شادی شناخته شاه است و می‌توان شادی و سازگاری را دلیلی بر سلامت روانی دانست (فرجاد، 1374).

مفهوم سلامت روان‌شناختی و بیماریهای روانی در طول زمان تغییرات و دگرگونیهای زیادی داشته است. از قرن هفتم تا شانزدهم سلامت روان شناختی به صورت پرهیزگاری تعریف می‌شد و روان رنجوری نیز نوعی انفعال پذیری شیطانی محسوب می‌شد. پس از قرن شانزدهم سلامت روان شناختی مجدداً به صورت طبیعت گرایانه تعریف شد و هم زمان با رنسانس روان‌پزشکی در اواخر قرن نوزدهم و پدیدار شدن روان  رنجوری ،‌ سلامت روان شناختی نوعاً به صورت فقدان بیماری روانی تعریف گردید (خدا رحیمی، 1374).         

واتسون معتقد است که رفتار عادی نمودار شخصیت انسان سالم است که موجب سازگاری او با محیط و در نتیجه رفع نیازهای اصلی و ضروری او می‌شود. به نظر کارل مننجر سلامت روانی عبارتست از سازش فرد با جهان اطرافش به حداکثر امکان به طوری که باعث شادی و برداشت مفید و موثر به طور کامل شود.

لوینسون و همکارانش (1962) معتقدند که سلامت روان عبارت است از این که فرد چه احساسی نسبت به خود، دنیای اطراف، محل زندگی، اطرافیان مخصوصاً با توجه به مسئولیتی که در مقابل دیگران دارد، چگونگی سازش وی با درآمد خود و شناخت موقعیت مکانی و زمانی خویشتن است. همچنین ملاک تعدل سلامت روان را استعداد یافتن و ادامه کار، داشتن خانواده، ایجاد محیط خانوادگی خرسند، فرار از مسائلی که با قانون درگیری دارد. لذا لذت بردن از زندگی، و استفاده صحیح از فرصتها می‌دانند (میانی فر، 1374).

انجمن کانادایی بهداشت روانی،‌ بهداشت روانی را به در سه قسمت تعریف کرده است که به شرح زیر است. 1)نگرشهای مربوط به خود شامل تسلط بر هیجانها،‌ آگاهی بر ضعفهای خود و رضایت از خوشی‌های زندگی است. 2) قسمت دوم نگرشهای مربوط به دیگران شامل علاقه به دوستی‌های طولانی و صمیمی، احساس تعلق به یک گروه احساس مسئولیت در مقابل محیط انسانی و مادی است.، و 3) نگرشهای مربوط به زندگی شامل پذیرش مسئولیتها، ذوق و توسعه امکانات و علایق خود، توانایی اخذ تصمیمات شخصی،‌ ذوق خوب کار کردن است (گنجی،‌ 1378).

کاپلان و سادوک (1991) سلامت روانی را حالتی از بهزیستی و این احساس که فرد می‌تواند با جامع کنار بیاید و موقعیتهای شخصی و ویژگی های اجتماعی برای او رضایت‌بخش است، عنوان کرده‌اند (کاپلان و سادوک، 1991، نقل از کافی، 1375).

در تعریفی دیگر، کارشناسان این سازمان سلامت فکر و روان را این گونه تعریف کرده‌اند: «قابلیت ارتباط موزون و هماهنگ با دیگران، تغییر و اصلاح محیط فردی و اجتماعی و حل تضادها و تمایلات شخصی به طور منطقی،‌ عادلانه و مناسب» (میانی فر، 1374).

در سالهای اخیر با گنجاندن توانایی داشتن «یک زندگی از نظر اقتصادی و اجتماعی مثمر» این تعریف تقویت شده است.                                                                                                             

بنابر تحقیق «انجمن ملی بهداشت روانی» افراد دارای سلامت ذهنی خصوصیات زیر را بروز می‌دهند:

1) این افراد احساس راحتی می‌کند،‌ آنها از نظر روانی خود را آن‌گونه که هستند می‌پذیرند. از استعدادهای خود بیشترین بهره را می‌برند، دیدگاهی واقع‌گرایانه دارند، اعتماد به نفس دارند و مهمتر از همه، آنها برخوردار از سیستم ارزشی هستند که از تجارب شخصی‌شان سرچشمه می‌گیرد.

2) این افراد احساس خوبی نسبت به دیگران دارند و به علایق دیگران توجه می‌کنند و احترام می‌گذارند.

3) قدرت روبرو شدن با نیازهای زندگی را دارند، احساس مسئولیت می‌کنند و با مشکلات به همان شیوه‌ای که رخ می‌دهند برخورد می‌کنند،‌ محیط خود را تا آنجا که ممکن است شکل می‌دهند و تا آنجا که ضرورت دارد با آن سازگار می‌شوند، از تجارب بنیادین زندگی لذت می‌‌برند، اما هرگز شیفته خود نمی‌شوند (بنی جمالی و احدی، 1373).                                                                                             

الگوها و نظریه هاى عمده بهداشت روانى                                                                      

یکى از مسائل مهم جهان امروز مسئله بهداشت و سلامت انسان است. بدون شک، سلامت جسمانى و روانى افراد جامعه اهمیت بسزایى دارد. تأمین سلامتى اقشار جامعه یکى از مسائل اساسى هر کشورى است که باید آن را از سه بعد جسمى، روانى و اجتماعى مدنظر قرار داد. بهداشت روانى علاوه بر اینکه هدف هر جامعه اى به شمار مى آید، معیارى براى سلامت فرد نیز محسوب مى گردد. این اصطلاح داراى معانى متعددى است که از جامعه اى به جامعه دیگر، فرهنگى به فرهنگ دیگر و از فردى به فرد دیگر متفاوت است.

بهداشت روانى علاوه بر اینکه هدف هر جامعه اى به شمار مى آید، معیارى براى سلامت فرد نیز محسوب مى گردد. این اصطلاح داراى معانى متعددى است که از جامعه اى به جامعه دیگر، فرهنگى به فرهنگ دیگر و از فردى به فرد دیگر متفاوت است. به همین دلیل، در روان شناسى، الگوها و دیدگاه هاى متفاوتى نسبت به بهداشت روانى وجود دارد. در ذیل، به این الگوها و دیدگاه هاى عمده اشاره مى گردد.(جلالی تهرانی،1382)

1-الگوى پزشکى و روان پزشکى                                                                                 

در این الگو، بهداشت روانى به معناى عدم وجود و حضور علایم بیمارى است.                                 

بر اساس این الگو، انسان سالم کسى است که نشانه هاى بیمارى در او دیده نمى شود; همان گونه که انسان سالم از حیث جسمانى کسى است که نشانه هاى بیمارى مثل درد، تب و لرز در وى به چشم نمى خورند.

طبق این دیدگاه، هدف انسان و جوامع انسانى رهایى و خلاصى انسان از نشانه هاى بیمارى است. در این الگو، نشانه ها و پدیده هایى از قبیل اضطراب، وسواس، افسردگى، توهّم و هذیان، و پرخاشگرى کنترل نشده، نشانه بیمارى محسوب مى شوند و اگر در کسى یافت شوند آن فرد نابهنجار و غیرطبیعى (مریض و ناسالم) است و چنانچه در فردى یافت نشوند این فرد سالم، طبیعى و بهنجار محسوب مى گردد.

صاحبان این دیدگاه عوامل فیزیکى و بیولوژیکى را پایه هستى بشر مى دانند و معتقدند: تمام حالات ذهنى و برخى از پیش فرض هاى عمده این دیدگاه را مى توان در چند مورد خلاصه کرد:

. فرد بیمار، ناتوان است و درمان بدون مداخله مستقیم امکان پذیر نیست -1

2 – بیمارى هاى روانى و به طور کلى، بیشتر ویژگى هاى رفتارىوروان شناختى انسان مشخصاً ،قابل طبقه بندى هستند و در نتیجه، بیمارى ها و افراد مبتلا به بیمارى را مى توان در گروه هاى مشخص قرار داد.

3 – به دلیل آنکه افراد را مى توان در طبقات و دسته هاى مشترکى قرار داد، پس روش هایى که براى درمان یک بیمارى خاص کاربرد دارند، براى افراد مبتلا به آن بیمارى نیز مشترکند.

4  – هرچند ابعاد وجودى انسان به چند بعد جسمانى، روانى و اجتماعى تقسیم مى شوند، ولى تأکید اساسى بر بعد جسمانى است.(شهیدی،حمدیه،1381)

دیدگاه مزبور، که به مکتب «زیست گرایى» نیز شهرت دارد، در مطالعه رفتار انسان، بیشترین اهمیت را براى بافت ها و اعضاى بدن قایل مى شود. این مکتب، که پایه اصلى روان پزشکى را تشکیل مى دهد، بیشتر بر بیمارى روانى توجه دارد، نه بهداشت روانى; زیرا بیمارى روانى را جزو سایر بیمارى ها به شمار مى آورد. روان پزشکى، که در اواخر قرن هجدهم شاخه اى از پزشکى شناخته مى شد و به درمان بیمارى هاى روانى مى پرداخت، از بیمارى روانى مفهوم عضوى را در نظر مى آورد. همان گونه که اشاره شد، دیدگاه «روان پزشکى» براى تبیین بیمارى روانى به پدیده ها و اختلال هاى فیزیولوژیک اهمیت مى دهد. این دیدگاه از علم پزشکى الهام مى گیرد; زیرا علم پزشکى معتقد است: بیمارى جسمى در اثر بى نظمى در عملکرد یا در خود دستگاه به وجود مى آید. دیدگاه «روان پزشکى» درباره فرد دید تعادل حیاتى دارد; معتقد است: اگر رفتار شخص از هنجار منحرف شود، به این دلیل است که دستگاه روانى او اختلال پیدا کرده است. بنابراین، فرض بر این است که در آینده نوعى نقص در دستگاه عصبى او کشف خواهد شد و همه اختلال هاى فکرى و رفتارى بر اساس آن قابل تبیین خواهند بود. به دلیل آنکه دیدگاه «روان پزشکى» درباره فرد دید تعادل حیاتى دارد، طبق این دیدگاه، بهداشت روانى عبارت است از: نظام متعادلى که خوب کار مى کند (گنجی،1380).

در نظام ارزشى الگوى «پزشکى» و «روان پزشکى»، هدف نهایى، حذف، دفع و رفع نشانه هاى بیمارى است. به همین دلیل، در الگوى مزبور، براى حذف و رفع نشانه هاى بیمارى از درمان هاى فیزیکى مثل دارو، شوک درمانى، کنترل و محرومیت استفاده مى شود.

این درمان ها گرچه بیمارى را ریشه کن نمى کنند و فقط نشانه هاى آن را ظاهراً و به صورت موقّت از بین مى برند، ولى همین که نشانه ها ناپدید مى شوند، گفته مى شود: بیمار درمان شده و سلامت خود را باز یافته است.                                                                                                                  

2-الگوى روان کاوى (فرویدى)                                                                                  

زیگموند فروید ، بنیانگذار مکتب روان کاوی در اصل یک پزشک بود .مکتب روان کاوی و مکتب زیست گرایی شباهت هایی با هم دارند.به همین دلیل ، روان کاوی مثل زیست گرایی بر مفهوم تعادل (عدم تعارض)بین ساخت ها ،تشخیص و درمان استوار است. درباره بهداشت روانى، مفاهیم روان کاوانه زیادى وجود دارند و برخى از شاگردان فروید از اندیشه اصلى او فاصله گرفته اند تا نظر خاص خود را ارائه دهند. به نظر برخى از روان کاوان، بهداشت روانى زمانى تضمین مى شود که «من سلامت روان» به معناى سازگارى فرد با خود و با خواسته ها و فشارهاى جامعه است.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پیآمدهای فشار عصبی

بین دو الگوى مذکور، شباهت هاى زیر به چشم مى خورند:

1- هر دو الگو اساساً به جنبه منفى و سلبى توجه دارند، یکى به نبود نشانه هاى بیمارى و دیگرى به نبود تعارض با خود و جامعه.                                                                                            

2- طبق هر دو الگو، مشکل در درون خود بیمار است و جامعه براى درمان یا اصلاح، موضوعیتى ندارد. بنابراین، هر دو الگو چندان درصدد اصلاح قوانین جامعه برنمى آیند. به عبارت دیگر، هر دو الگو کار چندانى با اجتماع یا محیط ندارند و آن را منبع ـ حتى ـ احتمالى بیمارى نمى دانند. از این رو، جامعه را در درمان یا اصلاح بیمارى دخیل ندانسته، فقط بر فرد تکیه مى کنند.

3- هر دو الگو بیمار را کاملا منفعل به حساب مى آورند و به اراده و فعّال بودن او چندان اهمیتى نمى دهند. «روان پزشکى» سعى دارد با دادن دارو و روان کاوى تلاش مى کند با روان درمانى، آن هم به شیوه خاص فرویدى، بیمار را درمان کند.                                                                                       

 

3-الگوى رفتارگرایى                                                                                               

طبق این الگو، سلامت روان به معناى وجود رفتار سازگارانه و عدم رفتار ناسازگارانه است. «رفتار سازگارانه» رفتارى است که فرد را به اهدافش برساند و «رفتار ناسازگارانه» رفتارى است که فرد را از رسیدن به اهدافش باز دارد.

بر اساس چارچوب این دیدگاه، فرد سالم کسى است که در جامعه طورى رفتار کند که به اهدافش برسد. حال اهداف چه باشند و جامعه چه جامعه اى باشد، فرق نمى کند و چندان اهمیتى ندارد! بیمار هم کسى است که رفتارش او را به اهدافش نرساند! تلاش و هدف نهایى این الگو و نظام ارزشى آن این است که شیوه هاى رفتار سازگارانه و رسیدن به اهداف را به افراد آموزش دهد. در الگوى رفتارگرایى، اهتمام بر این است که فرد به هدفش برسد; فرقى نمى کند که این هدف خوب باشد یا بد، و درکنارش حق دیگران ضایع شود یا نشود.

این تعریف از «سلامت روان» یکى از رایج ترین تعاریف بهداشت روانى است که در عصر کنونى به چشم مى خورد و متعلّق به یک نظام ارزشى و یک مکتب روان شناختى است که به مکتب «رفتارگرایى» (اصالت رفتار) معروف است. اگرچه ریشه و مرکز این نوع تفکر و عمل در آمریکاست، ولى امروزه به سراسر جهان سرایت کرده و حتى در مشرق زمین و کشورهاى اسلامى نیز عده اى خواسته یا ناخواسته عملکردى مطابق و هماهنگ با این دیدگاه دارند.                                                                                      

این الگو و این دیدگاه امروزه در بیشتر کشورهاى دنیا، به ویژه کشورهاى غربى و صنعتى، رایج است و توسط حاکمان و سیاست مداران شیطان صفت به کار گرفته مى شود; دیدگاهى که غیرانسانى و شیطانى است و توجیه کننده این ضرب المثل معروف است: «هدف وسیله را توجیه مى کند!» آیا انسانى که فقط به فکر خود، منافع و اهداف خویش است و اهمیتى به اهداف، حقوق و منافع دیگران نمى دهد و حتى در موارد زیادى نیز آنها را ضایع یا غصب مى کند، انسانى سالم و منطقى است ؟

البته ناگفته پیداست که گاهى انسان اهدافى دارد منطقى و انسانى ، بنابراین، اگر طورى رفتار کند که به این اهداف برسد هیچ مشکلى پیش نمى آید چون هم رفتارش منطقى است و هم اهدافش منطقى اند و هم چنین رفتارى نشانه اى از سلامت فکر، روان و شخصیت او به شمار مى آید. اما اگر فردى اهدافى دارد غیرانسانى و ملازم با تضییع حقوق فرد یا افراد دیگر، آیا باز هم چنین شخصى رفتارش منطقى و سازگارانه است؟ آیا براى رسیدن به هر هدفى، مى توان به هر رفتارى دست زد؟ آیا با عقل سلیم و حکیم مى توان گفت: چنین فردى از سلامت روان برخوردار است؟

با وجود این، در همه جاى دنیا کسانى هستند که اگرچه این را بر زبان نمى آورند و خود را «رفتارگرا» نمى دانند و حتى در مواردى از این اسم و اصطلاح نیز به ظاهر بیزارى مى جویند، اما در عمل، منش و رفتار خود، دقیقاً بسان رفتارگرایان و مطابق با نظام ارزشى آنان عمل مى نمایند.

همان گونه که ملاحظه مى شود، این الگو و الگوى فرویدى هر دو بر سازگارى تأکید مى کنند، منتها فروید سازگارى فرد با خود و جامعه اش را در نظر مى گیرد، ولى رفتارگرا سازگارى رفتار با هدف را مدّ نظر قرار مى دهد. علاوه بر این، در مقایسه الگوى «رفتارگرایى با الگوى «پزشکى» و «روان پزشکى»، مى توان گفت: الگوى «پزشکى» یک الگوى مطلق گرا و این الگو نسبى گراست.

روان پزشک، پرخاشگرى کنترل نشده را به صورت مطلق مرض و بیمارى مى داند، در حالى که از دید رفتارگرا، اگر رفتار پرخاشگرانه شما را به هدفتان برساند نه تنها مرض و بیمارى به حساب نمى آید، بلکه عین سلامت است. طبق الگوى «رفتارگرایى»، اگر پرخاشگرى شما را به هدفتان نرساند آن گاه مى توان گفت: این پرخاشگرى نشانه مرض و نابهنجارى است.

بر اساس همین دیدگاه غیرانسانى رفتارگرایى است که حاکمان و سیاست مداران غربى، به ویژه آمریکا و انگلستان و همدست جعلى و بى ریشه آنان اسرائیل غاصب، خود را محق و ذى صلاح مى دانند که تحت عنوان آزادى، دموکراسى و حقوق بشر به هر کشور و سرزمینى حمله کنند و پس از کشتن هزاران بى گناه، و بى خانمان کردن عده زیادى از مردم عادى، ثروت ها، منابع و معادن آنان را به غارت و چپاول ببرند! چنین مهاجمانى براى اینکه رفتار خود را منطقى و انسانى جلوه دهند دایم در بنگاه ها و بوق هاى تبلیغاتى خود، از هدیه کردن آزادى و دموکراسى و احقاق حقوق بشر دم مى زنند! از دید آنها، این گونه رفتارها نه تنها بد نیستند، بلکه نشانه اى از آزادى، دموکراسى، سلامت روان، عدالت و انسانیت به شمار مى آیند; زیرا آنها را به هدفشان، که غارت فرهنگ، ثروت و منابع مردم کشورهاى مظلوم است، مى رساند(گنجی،1380).          

  1. الگوى انسان گرایى

روان شناسى «انسانگرا» الگویى از سلامت روان را ارائه مى دهد که با سه الگوى پیشین تفاوت فراوانى دارد. در این الگو، بر طبیعت و جنبه هاى مثبت انسان و فعّال بودن وى تأکید مى شود.

طبق این الگو، «سلامت روان» به معناى رشد، شکوفاسازى و تحقق استعدادها و نیروهاى درونى انسان است. از چشم انداز این الگو، انسان سالم کسى است که استعدادهاى خود را شکوفا سازد و به کمال مطلوب و ایده آل برسد. در نظام ارزشى این الگو، هدف و هنر انسان رسیدن به کمال و شکوفاسازى تمام استعدادهاى ذاتى و درونى وى است. در دیدگاه «انسانگرا»، انسان با یک سلسله متنوع از استعدادها و نیروها متولّد مى شود که روى هم رفته، به «طبیعت انسان» معروف است. این نیروها عبارتند از: هوش، نیازها و غرایز، معنویات و الهیّات، عاطفى بودن، اجتماعى بودن و مانند آن که بر اساس این الگو، تمام آنها، هم سالم هستند و هم مثبت. همه انگیزه انسان و اصلى ترین انگیزه وى نیز شکوفاسازى این نیروهاى سالم و مثبت است. طبق این الگو، انسان کلّیتى است متشکل از روح و جسم (تن و روان) که همواره به طرف خودشکوفایى و کمال در حرکت است.

این دیدگاه بر خلاف سه دیدگاه قبل، انسان را ذاتاً سالم، مثبت و فعّال مى پندارد که با اراده، اختیار و مسئولیت خودش، اعمال و کردارش را انجام مى دهد. وى مسئول سلامت خویش است و اگر هم مریض شود، خودش باید در درمانش فعّال و تصمیم گیر باشد(گنجی،1380).

دیدگاه اسلام در باب بهداشت روانى

گرچه بحث «بهداشت روانى» از دیدگاه اسلام نیازمند کتاب و یا مقاله مستقلى است، ولى براى حسن ختام کلام، به اختصار، به دیدگاه دین مبین اسلام در این باره اشاره مى گردد:

به دلیل آنکه تأمین سلامت، حفظ و ارتقاى آن یک مقدّمه لازم براى حفظ حیات، شکوفایى عمر و بهره گیرى شایسته از زندگانى است، از این رو، در آیین حیات بخش اسلام، این موضوع از اهمیت خاصى برخوردار است و در بسیارى از احکام اسلامى، به شکل هاى گوناگون به آن توجه شده است. کلمه «سلامت» مفهومى وسیع تر از سالم بودن تن و فقدان بیمارى و ناتوانى دارد و جنبه هاى درستى و آسایش جسمى، روانى و اجتماعى و شایستگى هاى معنوى را دربر دارد. با نگاهى گذرا و سیرى کوتاه در منابع و معارف اسلامى، درمى یابیم که حکمت و هدف از خلقت و آفرینش، خلقت انسان، و هدف از خلقت انسان، کمال جویى و سعادت وى در سایه ستایش و پرستش خداوند حکیم و بى نیاز است. از دیدگاه اسلام، هم حیات انسان و هم سلامت او از اهمیت ویژه اى برخوردارند. تأمین سلامت و حفظ و ارتقاى آن، نیازمند برخوردارى مردم از آگاهى هاى ضرورى بهداشتى است و هر تلاشى که در زمینه بهداشت، با الهام از رهنمودهاى حیات بخش و مسئولیت آفرین اسلامى صورت گیرد، تلاش مقدّسى است که مى توان آن را مصداق روشنى از اعمال صالح و عبادات ثمربخش و مایه خشنودى پروردگار دانست(اصفهانی،1384).

همان گونه که اسلام به بهداشت جسمانى اهمیت مى دهد و با صدها حکم بر آن تأکید مى کند، براى بهداشت روانى نیز اهمیت بسزایى قایل است. در مکتب اسلام، هم معیارهاى بیمارى روانى، هم حداقل سلامت روانى و هم معیارهاى ایده آل تعریف شده اند. معیارهاى بیمارى روانى مى توانند به تشخیص بیمارى کمک نمایند و از نظر حقوقى و جزایى مورد توجه قرار گیرند. معیار سلامت روانى در مکتب اسلام، تحت عنوان «رشد» به کار رفته است. لغت «رشد» به معناى قایم به خود بودن، هدایت، نجات، صلاح و کمال آمده است(حسینی،1384).