«مسلک عینی»۱۰۰ کلیسای مسیحی به کار گیرد که خداوند تنها در عیسی مسیح درک می‌شود (نگ. تیمان ۱۹۹۱: ۸۸). الهیات در نظر تیمان و بارت عملی هرمنوتیکی است که کار خود را از متنی شروع می‌کند که باید در بافت یک سنت زنده مورد تفسیر قرار گیرد. منابع فلسفی و فرهنگی معاصر را می‌توان در این بافت مورد استفاده قرار داد، لیکن این منابع تنها به گونه‌ای مورد استفاده قرار می‌گیرند که به منطقی متمایز از انجیل مسیحی اجازه دهد آن کاربرد را شکل داده و هدایت نماید. با اینحال از این منظر، تمامی امید برای یافتن جایگاهی میان‌رشته‌ای برای تأمل الهیاتی، بعنوان یک استراتژی پذیرفتنی در تعقل، برای همیشه از میان می‌رود. در اینصورت در بهترین حالت می‌توان امید داشت که پیوندهای موقتی و زودگذر میان الهیات و دیگر منابع عقلانی در فرهنگ ما وجود داشته باشند (نگ. تیمان ۱۹۹۱: ۹۱، همچنین نگ. ورپوسکی ۱۹۸۶: ۳۰۱-۲۸۲). بنابراین از نظر تیمان هیچ پیوند مثبتی میان باور مسیحی و کاوش عقلانی ممکن نخواهد بود چراکه به بیان او «کاوش عقلانی به گونه‌ای فزاینده به دنبال آن بوده که خود را با عدم باور تعیین هویت نماید» (۱۹۹۱: ۹۱) با این مدعای بحث‌انگیز، تمامی تلاش‌ها برای رسیدن به الهیاتی به واقع عمومی، به طور قطع و در نهایت تباه خواهند شد. در حقیقت حتی اگر مجبور به پذیرش این مسئله گردیم که باور به خدا، دیگر بخشی از میراث مشترک انسانی ما نیست، اگر پیشتر چنین بوده است، بطور قطع به این معنا نیست که عقلانیت انسان به معنای دقیق کلمه بخشی از این میراث مشترک نمی‌باشد. در این نقطه، الهیات نابنیان‌گرای تیمان حداقل یک مفهوم تحویل‌گرا و بسیار نامناسب از عقلانیت را آشکار می‌سازد و در نهایت به دیدگاهی «چند عقلانیتی» تکثیر می‌یابد که بیشترِ گونه‌های الهیات‌های نابنیان‌گرا به آن قایل هستند. لیکن این دیدگاه «چند عقلانیتی» علی‌رغم تلاش شجاعانه‌اش برای اینکه الهیاتی «عمومی» باشد، در واقع موفق می‌‌شود عقلانیت تأمل الهیاتی را از عملکرد عقلانی انسان در تمامی حوزه‌های دیگر دانش انسانی مجزا سازد، چون بسیار روشن است که تأمل الهیاتی به میزان زیادی در منابع غنی عقلانیت انسانی با دیگر استراتژی‌های تعقل مشترک است.
الهیات نابنیان‌گرایانه‌ی تیمان یادآور مشخصه‌ی ویژه‌ی ایمان‌گرایی نوویتگنشتاینی است که در آن، باورهای دینی نیازی به حمایت تبیینی ندارند و در نهایت می‌توان آنها را یک بازی زبانی بی‌بنیان دید. در حقیقت این باورها از نسل باورهایی هستند که صدق‌شان بواسطه‌ی معیارهایی صرفاً درون خودِ بازی زبانی قابل کشف است (نگ. استور ۱۹۸۷: ۲۴۱). لیکن نگران‌کننده‌تر این ایده است که کل شبکه‌ی مفهومیِ یک الهیاتِ رواییِ نابنیان‌گرا می‌تواند به لحاظ معرفت‌شناختی به شکل بنیان‌گراییِ پنهان عمل کند. الهی‌دانان برای مقابله با این امر بایستی استلزامات معرفت‌شناختی و هرمنوتیکی این حقیقت را تشخیص دهند که روایت‌های کتاب مقدس در ذات خود ریز نظریه‌هایی هستند که روش پیچیده‌ی دریافت، تجربه و تفسیر این متون در تاریخ طولانی سنت مسیحی را آشکار می‌سازند. بعلاوه گفته‌ی بجای جانت مارتین ساسکیس۱۰۱ که «روایت کردن تبیین ‌نمودن است» (نگ. سوکیس ۱۹۸۸: ۱۳۰) به درستی نشان می‌دهد که تمایز ظریف میان صورت‌های روایی و قیاسی الهیات، توهمی خام و حتی بالقوه خطرناک است (نگ. همچنین جنرود ۱۹۸۹: ۱۵۸). البته روایت همواره در الهیات مسیحی اهمیتی بنیادین دارد. از اینرو ساسکیس در پاسخ به این سوال که «اگر مفاهیم الهیاتی بر مبنای گفتمانی که اساساً روایی و استعاری است قرار ندارند، جایگاه معرفت‌شناختی آنها چیست؟» می‌تواند ادعا کند: هر چه باشند مسیحی نخواهند بود «نگ. سوکیس ۱۹۸۸: ۱۳۱). با این حال به همین دلیل یک صورت «خالص» از الهیات نابنیان‌گرایانه یا ضدبنیان‌گرایانه که آگاهانه پرسش از صدق را در قلاب قرار می‌دهد، تنها می‌تواند نوعی ابزارگرایی فرقه‌گرا دانسته شود- الهیاتی روایی که یک داستان معنادار مسیحی را به قیمت جداساختن این داستان از هر گفتگوی معنادار با دیگر مسیحیان، از دیگر حالت‌های علمی و غیرعلمیِ تأمل و از جهان غیردینی به دست می‌آورد. در برابر این پس‌زمینه، حداقل به لحاظ معرفت‌شناختی بسیار ساده‌لوحانه است که تصور شود روایت بعنوان یک سبک ادبیِ نابنیان‌گرای کتاب مقدس، بر نقد و تفسیر مقدم است و بنابراین همواره بر تفسیر، توجیه و استدلال ترجیح دارد (نگ. جینرود ۱۹۸۸: ۱۵۱). اگرچه روایت، سبک ادبی مهمی برای انتقال انجیل مسیحی است، به نظر می‌رسد هیچ صورتی از نابنیان‌گراییِ روایی الهیاتی نمی‌تواند مسئله‌ی معرفت‌شناختی شکل‌گیری عقلانیت در الهیات معاصر را حل کند. بنابراین الهیات روایی نابنیان‌گرا نه تنها به درک‌های نسبی‌گرا و سازش‌ناپذیر از توجیه، صدق و عقلانیت می‌انجامد بلکه همچنین به یک ایمان‌گرایی معرفتی ختم می‌شود که برای ادعاهای میان‌رشته‌ای تأمل الهیاتی کاملاً مهلک هستند.
بنابراین آنچه الهی‌دانان نابنیان‌گرا با اطمینان، یکپارچگی منطقی الهیات می‌دانند (نگ. تیل ۱۹۹۴: ۷۴) به راحتی (حداقل به لحاظ معرفت‌شناختی) بصورت یک حرکت جداسازِ تراز اول و یک استراتژی حفاظتی نمایان می‌شود که در آن، باور، عبادت و اجرای سنت مسیحی، برای توجیه درونی مدعاهای الهیاتی این سنت کافی دانسته می‌شود. بنابراین الهی‌دانانِ نابنیان‌گرا با توسل به این ایده‌ی کواینی که دانش، شبکه‌ای پیچیده از تبیین‌های توجیه‌ساز است که معناداری آنها همواره ارتباطی است، فهم‌پذیری مدعیات خود را تنها در بافت مکانیِ باور، عبادت و اجرای فرقه‌ای جستجو می‌کنند. پس میان این ایده و توجه رُز به علم بعنوان یک اجرای اجتماعی بسیار مکانی، شباهت‌های قابل ملاحظه‌ای آشکار می‌شود. لیکن علم پست‌مدرن بواسطه‌ی روندی از ترجمه و معیارسازی همچنان به گفتگویی میان‌رشته‌ای میدان می‌دهد. اما در الهیات نابنیان‌گرا این نوع گفتگوی میا‌ن رشته‌ای و محو کردن مرزهای حوزه‌های بررسی، به طور جدی مورد تردید قرار گرفته است. بنابراین در این نگاهِ کل‌نگر به دانش الهیاتی، چنانچه انتظار می‌رود احتجاج‌های دینی غیر قابل اعتماد و حتی شکل کژکارکرد الهیات دانسته می‌شوند. در احتجاج‌های دینی، الهیدانانِ نابنیان‌گرا در واقع دیگر الهی‌دانان (بنیان‌گرا)‌ را به خاطر اینکه به دنبال وظیفه‌ی توجیه مدعاهای الهیاتی هستند اسیر دلواپسی دکارتی می‌دانند (نگ. تیل ۱۹۹۴: ۳۶، ۷۶). الهی‌دانان نابنیان‌گرا در حرکتی معقول به فراتر از بنیان‌گرایی، به درستی، دانش و فهم را نقاطی ثابت در ابتدا و یا انتهای توجیه استنباطی نمی‌دانند و در نتیجه آنها را مستقل از بافت و تار و پود متراکم ویژگی‌های عملی، فرهنگی و معرفت‌شناختی‌اش نمی‌بینند. یک حرکت پسابنیان‌گرا که فراتر از عینی‌گرایی بنیان‌گرایی مدرنیسم و نسبی‌گرایی نابنیان‌گرایی پست‌مدرن قرار می‌گیرد نیز بایستی این بافت‌محوری حوزه‌های دانش را جدی بگیرد. همانطور که پیشتر آمد ژوزف رز، به شکلی قابل قبول استدلال نموده که تمامی حوزه‌های دانش، به لحاظ بافتی محدود هستند و نیز بافت‌هایی برای خود دارند. به این معنا، یک الهیات که به دنبال عبور از بنیان‌گرایی است بایستی در درجه اول تعهدات تعقل به یک حوزه‌ی پژوهشی را تشخیص داده و تصدیق نماید (نگ. تیل ۱۹۹۴: ۷۷). لیکن تنها آنگاه که الهیات گام دوم را بردارد و بخواهد انسجام عقلی خود را تنها از طریق بافت‌مندیِ تعقل حوزه‌‌ی پژوهشی خود تضمین نماید، جای تردید و تعجب معرفت‌شناختی است.
مایکل استنمارک اخیراً به وضوح در باب ناسازگاری فلسفی اینچنین بافت‌گرایی نابنیان‌گرای افراطی استدلال نموده است. استنمارک بعنوان «اصل بافتی»۱۰۲ این حقیقت را بیان می‌کند که در نظر بافت‌گرایان (بخوانید نابنیان‌گرایان)، آنچه بایستی عقلانی یا غیرعقلانی لحاظ شود تنها بصورت درونی و از داخل یک بافت یا عمل دینی قابل تعیین است چراکه برای عقلانیت، هیچ معیاری مستقل از بافت وجود ندارد (نگ. استنمارک ۱۹۹۵: ۳۰۳-۱۰). بافت‌گرایان در پرتوی این فرض بنیادی سه مدعای پایه مطرح می‌کنند که در نهایت این الگو از عقلانیت را شکل می‌دهد: نخست، عقلانیت همواره درون عمل و اجرا قرار دارد (تز درونی). دوم، باورهای یک عمل خاص را نمی‌توانیم بصورت میان بافتی به کار گیریم تا یک عمل دیگر را مورد ارزیابی قرار دهیم (تز ناسازگاری). سوم، هیچ معیاری برای عقلانیت در دست نیست که در تمامی اعمال قابل کاربرد باشد و نیز عقلانیت یک عمل از بیرون خود آن عمل قابل ارزیابی نیست (تز استقلال). هرچند استنمارک هیچگاه بطور مستقیم تأثیر چالش پست‌مدرن برای معرفت‌شناسی را مورد توجه قرار نداده است لیکن تحلیل او به روشنی این استدلال را حمایت می‌کند که در نابنیان‌گرایی، تمامی معیارهای مشترکِ عقلانیت پیش از موقع کنار نهاده می‌شوند. بنابراین یک نابنیان‌گرایی بافت‌گرا به روشنی مسیری را نشان می‌دهد که در آن، عقلانیتِ دین اساساً با عقلانیت علم (یا عقلانیت هر حوزه‌ی انسانی دیگر) متفاوت است- و این یک استراتژی حفاظتی است که هر عقب‌گرد نامعقول به سوی تعهد، بعنوان نخستین حرکت معرفت‌شناختی خود به آن نیاز دارد. با اینحال نخستین تناقض مهم در این دیدگاهِ نابنیان‌گرا زمانی آشکار می‌شود که بافت‌گرایان ادعا کنند که اعمال مختلف، عقلانیت‌ و صدق خاص خود را دارند و سپس هر گونه صدق جهانی یا میان‌بافتی را نفی نمایند (از جمله این ادعای صدق میان‌بافتی را که اعمال متفاوت، هر یک عقلانیت و صدق خود را دارند).
پس نابنیان‌گرایی در حقیقت ادعا می‌کند که هر فعالیت اجتماعی یا انسانی – از جمله تأمل الهیاتی- در اصل می‌تواند بصورت یک آزمودنی برای موجه بودن عقلانیت انسانی عمل کند. بنابراین نابنیان‌گرایی در نهایت ما را با نسبی‌گرایی شدید در عقلانیت‌ها تنها می‌گذارد، آن گوه نسبی‌گرایی که نه تنها در برابر عینیت‌گراییِ بنیان‌گرا قرار می‌گیرد بلکه ما را دچار بافت‌گرایی معرفت‌شناختی می‌سازد. واضح است که بافت‌گرایی معرفت‌شناختی برای هر گونه تلاش در جهت گفتگوی میان‌رشته‌ای در میان استراتژی‌های عقلانی متنوعی چون الهیات و علم مخرب است. کسانی که از نسبی‌گرایی این دیدگاه «عقلانیت‌های متعدد» حمایت می‌کنند بر این باورند که قوانین حاکم بر علوم طبیعی یا اجتماعی، همچون دیگر فعالیت‌های انسانی (مقایسه کنید با دین، تجارت، جادو و غیره)، تحت حاکمیت قوانین درونیِ خود هستند. همانطور که ملاحظه شد در آن گونه نسبی‌گرایی برآمده از این نابنیان‌گرایی بافت‌گرا، مدام اصرار می‌شود که هر حوزه‌ی فعالیت انسانی تنها در حیطه‌ی منطقه‌ی درونیِ فرهنگ یا گروه اجتماعی خاص خود، معیار خاصی برای باور و رفتارهای عقلانی دارد. پس از آنجا که هر بافت می‌تواند معیار خود از عقلانیت را ادعا کند،

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه ارشد درمورد بهزیستی روانشناختی، مثبت اندیشی، همسانی درونی، آموزش مهارت
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید