به این دلیل می‌توانست نتیجه بگیرد که یک رویکرد نابنیان‌گرا به الهیات بایستی از سوی فلسفه علم معاصر هدایت شود و اینکه در نتیجه «صورت‌های تعقل مشترک میان تمامی انواع علوم» را می‌توان بعنوان پایه‌ای برای متقاعد نمودن افرادی خارج از جماعت مسیحی نسبت به عقلانیت و فهم‌پذیری مدعیات آن به کار گرفت (نگ. مورفی ۱۹۹۰: ۲۰۶). بنابراین مدل مورفی مطمئناً هم جدی بودن تعهد او به جایگاه میان‌رشته‌ای الهیات مسیحی و بحث جاری آن با علوم را نشان می‌دهد و هم مقاوت او را در برابر تکثرِ شناختی، تکثری که لزوماً از این حقیقت بر می‌آید که در الهیات نیز، تنها ارتباط معرفت‌شناختی ما با جهان از طریق پیچیدگی تجربه‌ی تفسیرشدهاست.
بطور قطع آخرین اثر مورفی نسبت به «نگرانی‌های نسبی‌گرایانه» که متوجه اکثر بخش‌های الهیات نابنیان‌گراست، توجه مشخصی صورت داده است. او در اثر اخیر خود، فراتر از لیبرالیسم و بنیان‌گرایی، با طرح این پرسش مهم که آیا باورها و استانداردهای معرفت‌شناختیِ یک جماعت ایمانی همواره به خودِ آن جماعت بستگی دارد، گام بزرگی به سوی آگاهی میان‌رشته‌ای بر می‌دارد (نگ. مورفی ۱۹۹۶ ب: ۹۸). اکنون پاسخ او به این پرسش، حرکتی تعیین‌کننده به ورای این ایده است که استانداردهای عقلانیت همواره و تنها وابسته به بافت هستند. از نظر مورفی توجیه باورهای ما مستلزم دو گونه پرسش است: نخست اینکه آیا یک باور خاص درون شبکه‌ی خاصی که به آن متعلق است توجیه‌پذیر می‌باشد؟ دوم اینکه آیا شبکه‌ی مشخصی از باورها، یک پارادایم یا یک سنت پژوهشی، در برابر رقبای خود قابل توجیه است؟ این پرسش دوم به روشنی و به گونه‌ای بنیادی بر توجه به جایگاه میان‌رشته‌ای تأمل الهیاتی متمرکز می‌شود.
نانسی مورفی در در باب ماهیت اخلاقی جهان با جورج الیسِ فیزیکدان همکاری کرد و این دو اکنون به گونه‌ای جسورانه الهیات را در بافت میان‌رشته‌ای گسترده‌تری قرار داده‌اند (۱۹۹۶). هدف خاص استدلال این کتاب، توسعه‌ی یک جهان‌بینی یکپارچه است که علوم طبیعی و اجتماعی را در سلسله‌مراتبی از رشته‌ها به یکدیگر مرتبط سازد که همگی بواسطه‌ی الهیات، در بالای این سلسله، در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند. با این حال مورفی و الیس تنها برای یک پیوند میان‌رشته‌ای میان الهیات و علم تلاش نمی‌کنند بلکه ارائه‌ی یک زمینه‌ی عینی برای اخلاقیات و علوم اجتماعی را نیز هدف خود قرار داده‌اند (۱۰۱-). اینان برای رسیدن به چنین هدفی یک سلسله‌مراتب از رشته‌ها پیشنهاد نموده‌اند: در «زیر» رشته‌هایی بنیادی همچون فیزیک، شیمی و زیست‌شناسی قرار دارند و در ادامه، رشته‌هایی «بالاتر» قرار دارند که به حوزه‌های علوم طبیعی (بوم‌شناسی، اخترفیزیک و کیهان‌شناسی) و علوم انسانی (روان‌شناسی و علوم اجتماعی که اخلاق بعنوان یک علم در بالای این سلسله مراتب از علوم طبیعی قرار دارد) منشعب می‌شوند.
هدف این کتاب آن است که استدلال نماید چنانچه مطابق با این نظمِ سلسله مراتبیِ توصیف شده، دامنه‌ی کاملی از تجربه انسان در نظر گرفته شود، بدنه‌ای که بطور معمول برای دانش علمی پذیرفته شده است (آنگونه که با همراهی علوم انسانی و طبیعی نشان داده شده است) در حقیقت ناقص جلوه می‌کند. بنابراین مورفی و الیس استدلال می‌کنند که در کیهان‌شناسی و هم در اخلاق (که به ترتیب در بالای علوم طبیعی و انسانی قرار دارند) پرسش‌هایی در محدوده‌ی مرزی ایجاد می‌شود که در نهایت از سوی هیچ یک از این دو حوزه قابل پاسخگویی نیست: علم نمی‌تواند پاسخ دهد که چرا جهان وجود دارد و همچنین نمی‌تواند تبیینی قانع‌کننده برای آرایش دقیق و گرایش حیات هوش‌مندانسانی ارائه دهد، از سوی دیگر علوم انسانی نیز بدون در نظر گرفتن اهمیت و فراگیری وظیفه‌ی اخلاقی، نمی‌توانند گزارشی کاملی از واقعیت ارائه دهند. این را تنها می‌توان با اخلاق انجام داد و تنها با اخلاقی که به لحاظ متافیزیکی بر پایه‌ی الهیات قرار گرفته است. سپس مورفی و الیس در نهایت به نفع گزارشی الهیاتی از واقعیت غایی استدلال نموده و برای کامل کردن سلسله‌مراتب علوم، الهیات را در رأس آن قرار می‌دهند (نگ. ۱۹۹۶: ۸۶-۱۵).
بنابراین مورفی و الیس به دنبال ارائه‌ی ساختار یا مدلی برای فهم ارتباط میان علوم اجتماعی، علوم طبیعی، اخلاق و الهیات هستند که بر مبانی آن نه تنها برخوردار از نظمی سلسله‌مراتبی‌اند بلکه ذاتاً در پیوند با یکدیگر هستند. از این منظر در هر سطح، جنبه‌هایی از واقعیت وجود دارد که به گونه‌ای تحویل‌گرایانه در قالب سطوح پایین‌تر قابل تبیین‌ هستند. با اینحال پرسش‌هایی در مرز [میان این سطوح] وجود دارند که تنها با رجوع به سطحی بالاتر امکان پاسخ‌گویی می‌یابند: کیهان‌شناسیِ علمی، پرسش‌هایی در مرز ایجاد می‌کند که تنها از به لحاظ الهیاتی پاسخ می‌یابند، و علوم اجتماعی پرسش‌هایی پیش می‌کشند که تنها با رجوع به اخلاق قابل پاسخگویی هستند. در نهایت،نظام‌های اخلاقی نیز به نوبه‌ی خود پرسش‌هایی ایجاد می‌کنند (نگ. مورفی و الیس ۱۹۹۶: ۲۵۰). از آنجا که علوم اجتماعی باعث ایجاد پرسش‌هایی در ارتباط با ساختار کلی و قلمروی جهان طبیعی می‌شوند پس رشته‌ی کیهان‌شناسی را ضروری می‌سازند، و علوم انسانی که بر پرسشهایی در ارتباط با قصدیت تمرکز می‌کنند باعث ایجاد پرسش‌های اخلاقی می‌شوند در نتیجه رشته‌ی اخلاق را ضروری می‌سازند. بالاترین رشته در هر شاخه یعنی اخلاق و کیهان‌شناسی در نهایت باعث ایجاد نوعی پرسش‌های مرزی می‌شوند که [پاسخ‌گویی به آنها] زمینه‌یابی در «بالاترین» رشته، یعنی الهیات را لازم دارد. بنابراین الهیات و جهان‌بینی الهیاتی که [این سلسله‌مراتب] برای ما شکل می‌دهد، به معنای واقعی کلمه از نظر قدرتِ تبیینی، منسجم‌ترین و جامع‌ترین [مورد] می‌گردد. با اینحال اینگونه نیست که هر الهیات یا هر اخلاقی با یافته‌های علم سازگار باشد. تنها الهیاتی که «اخلاقی گنوسی۱۱۹» را درخود بگنجاند می‌تواند بطور کامل هم تبیینی برای آرایش منظم و عدم قطعیت جهان ارائه دهد و هم برای شایسته‌ترین سازمان‌ها و ساختارهای اجتماعیِ جماعت انسانی ما. در نتیجه صفت خودانکاری۱۲۰که متضمن ماهیت اخلاقی خدا و اراده خدا برای زندگی انسان است، در نهایت در مرکز «هسته‌ی» این برنامه‌ی الهیاتی قرار می‌گیرد و از نظر مورفی و الیس به شکل منحصربفردی در جهانی که اکنون آنرا درک می‌نماییم تناسب می‌یابد (نگ. ۱۹۹۶: ۲۲۰).
مورفی و الیس بر خلاف ژوزف رز که مدلی به شدت نابنیان‌گرا از علم پست‌مدرن را توسعه داد، جایگاه بسیار متمایزی برای معرفت‌شناسی در نظر گرفته‌اند و از اینکه علوم را در طبقه‌ی اجراهای اجتماعی یا فرهنگی بگنجانند سر باز می‌زنند.۱۲۱ این دو تلاش می‌کنند با استفاده از سه نظریه عقلانیت به این مطلب دست یابند: روش فرضی-قیاسیِکارل همپل، مفهوم لاکاتوشیِ برنامه‌های پژوهشی و نظریه‌ی السدیر مکینتایر در باب سنت. لیکن روشن است که در این مرحله، کاربرد پیشین دیدگاه لاکاتوش از سوی مورفی در باب نحوه عملکرد تجربی علوم طبیعی در قالب برنامه‌های پژوهشی به شکل قابل توجهی گسترش یافته است: در هر سطحی از سلسله‌مراتب علوم، از جمله اخلاق و الهیات، ساختار معرفت‌شناختی، همان ساختار معرفت‌شناختی یک برنامه‌ی پژوهشی است (نگ. مورفی و الیس ۱۹۹۶: ۲۲۲). این مسئله نگرانی مهمی را ایجاد می‌کند که این اعتراف ضمنی به ماهیت برترِ عقلانیت علوم طبیعی، آیا حتی با مفهوم مکینتایری اهمیتِ معرفتی و هرمنوتیکی سنت‌ها سازگاری دارد؟ بنابراین در کار میان‌رشته‌ای مورفی مخلوطی به نسبت عجیب از الهیات نابنیان‌گرا (که اصول آناباپتیستی همچون نقشِ محوری اخلاق در حیات دینی و تعهد به ایثار و عدم خشونت، به «هسته‌ی» آن اضافه شده) از طریق مدلی هنجاری از عقلانیت که به وضوح همچنان علوم طبیعی را برتری می‌بخشد، با دیگر استراتژی‌های تعقل پیوند می‌یابد. البته این ممکن است بدان معنا باشد که احتمالاً مورفی صرفاً معتقد است اگرچه عقلانیت علوم طبیعی صورت برتر عقلانیت انسانی نیست اما همچنان می‌تواند روشن‌ترین نمونه از عقلانیت انسانی باشد که به کار گرفته شده است، لیکن این مسئله هیچ‌گاه به واقع تبیین نشده است. البته همانطور که پیشتر ملاحظه شد انتخاب یک روش‌شناسی لاکاتوشی به مورفی اجازه می‌دهد (به شیوه‌ی معمول نابنیان‌گرایانه) از نظر معرفت‌شناختی مفهوم برنامه‌ای پژوهشی با یک «هسته» را به الهیات ان

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه ارشد درمورد بهزیستی روانشناختی، بهزیستی روان شناختی، هیجانات منفی، روان شناختی
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید