وَ إِلهَ ءَابَائکَ إِبْرَاهِمَ وَ إِسْمَاعِیلَ وَ إِسْحَاقَ إِلهًا وَاحِدًا وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ”۴۸۵
“شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصَّى بِهِ نُوحاً وَ الَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ وَ ما وَصَّیْنا بِهِ إِبْراهیمَ وَ مُوسى‏ وَ عیسى‏ أَنْ أَقیمُوا الدِّینَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فیهِ کَبُرَ عَلَى الْمُشْرِکینَ ما تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِ اللَّهُ یَجْتَبی‏ إِلَیْهِ مَنْ یَشاءُ..”۴۸۶
از این آیات می‌توان دریافت که وصیت و معرفی وصی که از جانب خداوند تعیین شده، دأب و سیره انبیاء الهی بوده است. ابن‌‏شهرآشوب مازندرانی با اشاره به این دو فراز قرآنی می‌نویسد: “وصیه دأب پیامبران بوده است. آدم به شیث، نوح به سام، و إبراهیم به إسماعیل، إسماعیل به إسحاق، و إسحاق به‏ یعقوب، و یعقوب به یوسف، و شعیب به موسى، و موسى به یوشع، و یوشع به داود، و داود به سلیمان، و سلیمان به آصف، و آصف به زکریا و زکریا به عیسى و عیسى به شمعون و شمعون به یحیى وصیت نمود که کتاب و سنت شاهد این مطلب است. بنابراین وضعیت پیامبر اکرم(ص) از دو حال بیرون نیست یکی اینکه ایشان وفات کرد و به کسی وصیت نکرد همانگونه که اهل سنت می‌گویند، که این دیدگاه خطاست زیرا حضرت به فریضه واجب “وصیت” در آیه “کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّهُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِینَ”۴۸۷ قطعاً عمل کرده است. و حضرت عملی مخالف با عمل انبیاء انجام نمى‏دهد در اموری که از آن نهی نشده باشد بلکه خداوند فرمود: “فبهدیهم اقتده” و حضرت امری را ترک نمى‏کند که خود مردم را بر آن تشویق می‌کند. افزون بر اینکه فرمود: “من مات و لم یوص مات میته جاهلیه”۴۸۸ “هر که بمیرد و وصیت نکند به مرگ جاهلیت مرده است”. دیگر اینکه حضرت هنگام هجرت از مکه در دوران غیبت خویش، علی(ع) را رئیس امت خویش برگزید و نیز در زمان غزوه تبوک آن امام را در مدینه جانشین خویش قرار داد. زید و نیز جعفر و عبد الله بن رواحه را نیز در سریه‏ای فرمانده قرار داد. در همه سریه‏ها روش حضرت این چنین بود لذا در سفری که امید است فاسد پس از بازگشت اصلاح شود حضرت این چنین احتیاط نمود(و جانشین تعیین کرد) اما در سفر قیامت مراعات چنین احتیاطی لازمتر و در اولویت است. دوم اینکه برخی بر این باورند که پیامبر اکرم(ص) به امام علی(ع) وصیت نمود اما فقط در شمشیر، رداء و مرکب وصیت کرد. این سخن نیز باطل است زیرا هرگز روا نیست که حضرت به یک امری وصیت کند و به امر دیگری وصیت نکند و امر عظیمی چون خلافت که در راستای دین، دنیا و آخرت می‌باشد را ترک نماید. لذا حال که این دو دیدگاه باطل شد، حالت دیگری نمى‏ماند مگر این سخن که پیامبر اکرم(ص) به علی(ع) و اولاد وی وصیت نمود وصیتی عام شامل امور دین و دنیا همانگونه که قرآن، سنت و اجماع بیانگر آن است.۴۸۹
در کتاب “کامل البهائی فی السقیفه” نیز چنین آمده است: “هیچ رسولی نداریم که به کسی وصیت نکرده باشد همانگونه که خداوند فرمود: “وَ وَصَّى بِها إِبْراهِیمُ بَنِیهِ وَ یَعْقُوبُ یا بَنِیَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ لَکُمُ الدِّینَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ”۴۹۰ پیامبر اکرم(ص) نیز فرمود: “هر که بمیرد در حالی که وصیت نکرده باشد، به مرگ جاهلیت مرده است” و این چنین روایاتی دلالت بر تشویق بر وصیت می‌کند لذا ناگزیر حضرت باید پیش از امت خویش به این عمل مبادرت ورزد زیرا لفظ به صیغه عموم بیان شده است و خداوند فرمود: “أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ..”۴۹۱ از سوی دیگر اجماع بر این است که أبوبکر و عمر وصی رسول الله(ص) نبودند بلکه وصی ایشان امام علی(ع) بود که موافقان و مخالفان به این مطلب شهادت می‌دهند”۴۹۲
گفتنی است آیات “قالَ الَّذی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْکِتابِ أَنَا آتیکَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنی‏ أَ أَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ..”۴۹۳ نیز به نوعی گویای معرفی وصی توسط حضرت سلیمان(ع) است که این امر با ظهور معجزه‏ای به دستان آصف بن برخیا صورت پذیرفت قطب راوندی(د ۵۷۳ق) در خصوص این فراز می‌نویسد: “خداوند متعال از آوردن تخت بلقیس، توسط آصف بن برخیا؛ وصى حضرت سلیمان را خبر داده است. حضرت سلیمان در این موقع در بیت المقدس بود و آصف بن برخیا گفت: قبل از اینکه چشمت را بر هم زنى آن تخت را مى‏آورم. در یک چشم بهم زدن، هیچ زمانى متصور نیست. بین بیت المقدس و جایى که تخت در آنجا قرار داشت [سبا] پانصد فرسخ، رفت و برگشت راه، فاصله بود. اگر سلیمان خود این کار را انجام مى‏داد، معجزه مى‏شد؛ ولى مى‏خواست وصى خود را بر اهل زمانش معرفى کند، پس وصى او این کار را کرد. و این قوى‏تر از نص است”۴۹۴
امیرالمؤمنین(ع) نیز در نهج البلاغه می‌فرماید: “خداوند هرگز انسان‏ها را بدون پیامبر، یا کتابى آسمانى، یا برهانى قاطع، یا راهى استوار، رها نساخته است، پیامبرانى که با اندک بودن یاران، و فراوانى انکار کنندگان، هرگز در انجام وظیفه خود کوتاهى نکردند. بعضى از پیامبران، بشارت ظهور پیامبر آینده را دادند و برخى دیگر را پیامبران گذشته معرّفى کردند. بدین گونه قرن‏ها پدید آمد، و روزگاران سپرى شد، پدران رفتند و فرزندان جاى آنها را گرفتند”۴۹۵ آیه “وَ إِذْ قالَ عیسَى ابْنُ مَرْیَمَ یا بَنی‏ إِسْرائیلَ إِنِّی رَسُولُ اللَّهِ إِلَیْکُمْ مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیَّ مِنَ التَّوْراهِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتی‏ مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ..”۴۹۶ که بیانگر بشارت حضرت عیسی(ع) به پیامبر اکرم(ص) است یک نمونه از آیات قصص در تأیید مطلب مذکور است.
از سوی دیگر بى‏تردید انبیاء الهی همگی حلقه‏های متصل یک زنجیره را از حضرت آدم(ع) تا حضرت خاتم الأنبیاء(ص) را تشکیل می‌دهند و بى‏تردید به منظور تکمیل اهداف هدایتی و تربیتی مردم ضروری است که به امر الهی پیامبر و یا وصی خویش را معرفی نمایند زیرا مردم از که از اراده الهی بر تعیین افراد آگاهی ندارند لذا معرفی وصی و به تعبیر بهتر نص بر وصی امری ضروری در راستای هدایت مردم بوده است.
بنابرین از مجموع این آیات و مطالب مذکور می‌توان دریافت که اتصال وصایت امری ضروری در سیره انبیاء الهی بوده و اینکه وصایت و معرفی وصی یکی از امور ضروری در میان انبیاء الهی بوده است و وصایت سنت الهی در میان پیامبران است، سؤال این است که پیامبر اکرم(ص) آیا وصایت کرد یا نه؟ و در صورت وصایت به چه کسی وصایت کرد؟ اگر ایشان وصایت نکرده که یکی از سنت‌های الهی در میان انبیاء به فراموشی رفته و این امر یعنی سرپیچی از دستور آیه “کُتِبَ عَلَیْکُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَکُمُ الْمَوْتُ إِنْ تَرَکَ خَیْراً الْوَصِیَّهُ لِلْوالِدَیْنِ وَ الْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِینَ”۴۹۷ بنابراین پیامبر اکرم(ص) بى‏تردید وصی در امر دین و زعامت مسلمین وصی خویش را معرفی کرده است. از سوی دیگر دلیلی بر وصایت بر ابوبکر، عمر بن خطاب و عثمان نیست. مؤید این مطلب برگزیدن ابوبکر در ماجرای سقیفه و نصب عمر بن خطاب به خلافت از سوی ابی‏بکر و شورای شش نفره عثمان است. زیرا نحوه انتخاب هرسه آنها با یکدیگر فرق می‌کند که این امر حاکی از عدم وصایت بر ایشان و فقدان نص درباره آنهاست. زیرا در صورت وجود نص حتما نص را ارائه می‌کردند و مستمسکی و دلیلی قویتر از نص نداشتند، از سوی دیگر افراد دیگری در مظان وصایت رسول اکرم(ص) به جز امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب(ع) مطرح نبوده است که نصوص متواتره‏ای در میان شیعه و اهل سنت وجود دارد که وصایت حضرت و اولاد معصوم ایشان را نشان می‌دهد.
۳-۱-۳- علم و شجاعت از شرایط خلافت و امامت
یکی دیگر از شرائط امامت و خلافت و به تعبیری ویزگی‏های امام افضل بودن در علم و شجاعت است که از آیاتی از قصص قرآن می‌توان این مطلب را استنباط نمود:
۳-۱-۳-۱- قصه حضرت آدم(ع) و تعلیم أسماء
آیات تعلیم اسماء “وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکَهِ فَقالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ..”۴۹۸ که در سیاق قصه حضرت آدم(ع) است به خوبی گویای این مطلب است که علم از شروط خلافت و امامت است. توضیح اینکه در این آیات خداوند به ملائکه گوشزد نمود که آدم(ع) از فرشتگان شایسته‏‏‏تر به خلافت است زیرا او از فرشتگان نسبت به اسماء داناتر و در علم انباء برتر از آنها بود‏.۴۹۹
در واقع سیاق این آیات بیانگر این مطلب است که ملائکه ادعاى شایستگى براى مقام خلافت کرده، و اذعان کردند به اینکه آدم این شایستگى را ندارد، و از آنجا که لازمه این مقام آن است که خلیفه، عالم به اسماء باشد، خداوند متعال اسماء را از ملائکه پرسید، و آنها اظهار بی‌اطلاعى کردند، و چون از آدم پرسید، و جواب داد، به این طریق شایستگی آدم(ع) براى تصدی این مقام، و عدم شایستگی فرشتگان ثابت گردید. افزون بر اینکه جمله “إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ” اشعار دارد بر اینکه ادعاى ملائکه‏ ادعاى صحیحى نبوده، چون چیزى را ادعا کرده‏اند که لازمه‏اش داشتن علم است.۵۰۰
گفتنی است آیات “..أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدى‏..”۵۰۱ و “..قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ..”۵۰۲ این استنباط را تأیید مى‏کند.
افزون بر اینکه محمد باقر مجلسی شرط اول امامت را این مى‌داند که امام باید افضل باشد از همه امت در جمیع جهات به ویژه در علم و گرنه تفضیل مفضول و ترجیح مرجوح لازم مى‏آید که به حسب عقل قبیح است. و در ادامه پس از استناد به آیات متعددی به آیه “..إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً..”۵۰۳ استناد نموده و مى‌نویسد: “پس حقتعالى اسماء را به آدم(ع) تعلیم نمود و به وسیله آن بر ملائکه حجت را تمام کرد که چون او از شما عالم‏تر است، به خلافت سزاوارتر است پس معلوم شد که اعلم بودن موجب استحقاق خلافت است”.۵۰۴ سید عبدالله شبر نیز یکی از شروط امامت را افضل بودن امام از همه جهات بر همه امتش دانسته و در ادامه به آیات متعددی همچون “..فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ”۵۰۵ و “..إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَهً..” إستناد نموده ‏است.۵۰۶ میر سید حامد حسین در “عبقات الأنوار” نیز در ذیل قصه استخلاف آدم(ع) مى‏نویسد: “آیات این قصه دلالت دارد بر آنکه

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه با واژگان کلیدیپیامبر(ص)، مقام استدلال، خلیفه الهی، قرآن کریم
دسته‌ها: No category

دیدگاهتان را بنویسید